واژه‌های ناتمام
واژه‌هایی از دل قصه‌ها و شعرها، ناتمام اما ماندگار… 

دو قطره آب كه به هم نزديك شوند، تشكيل يك قطره بزرگتر ميدهند...
اما دوتكه سنگ هيچگاه با هم يكی نمی شوند !

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشيم، فهم ديگران برايمان مشكل تر، و در نتيجه امکان بزرگتر شدنمان نيز كاهش می یابد...

آب در عين نرمی و لطافت در مقايسه با سنگ، به مراتب سر سخت تر، و در رسيدن به هدف خود لجوجتر و مصمم تر است.
سنگ، پشت اولين مانع جدی می ايستد. اما آب... راه خود را به سمت دريا می يابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را، در دل نرمی و گذشت بايد جستجو كرد.
گاهی لازم است كوتاه بيايی...
گاهی نمیتوان بخشید و گذشت...اما می توان چشمان را بست و عبور کرد

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری...
گاهی نگاهت را به سمت ديگر بدوز که نبینی....
ولی با آگاهی و شناخت
وآنگاه بخشیدن را خواهی آموخت

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد .

زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند .
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
چرا گرفته دلت .. مثل آنکه تنهایی ..

چقدر هم تنها ..   

خیال می کنم .. دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی ..

دچار یعنی .. عاشق ..   

و فکر کن که چه تنهاست ..     

اگر ماهی کوچک .. دچار ابی دریای بیکران باشد ..   

همیشه فاصله ای هست ..    

 دچار باید بود ..

[ سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

[ دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان
‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان
‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...





ادامه مطلب
[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

 

[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

یك شب سرد پاییز یك پروانه اومد پشت پنجره اطاق پسرك و به شیشه زد: تیك! تیك! تیك!
پسرك كه سرش حسابی گرم بود، برگشت و دید یه پروانه كوچیك اونجاست!
پروانه با شور و شوق گفت: می‌خوام باهات دوست بشم، لطفا پنجره رو باز كن.
اما پسرك با اوقات تلخی جواب داد: نمی‌شه، تو یه پروانه هستی!
پروانه خجالت زده سرش رو كج كرد و با صدای لرزون گفت: لطفا پنجره رو باز كن، هوا اینجا خیلی سرده!
اون پسر باز هم قبول نكرد: برو از اینجا و منو راحت بذار!
پروانه با غم زیاد از اونجا دور شد.
فرداش پسرك از رفتارش پشیمون شد و پیش خودش گفت: برای اولین بار كسی خواست با من دوست بشه ولی من حرفشو گوش نكردم و پیش خودش فكر كرد كه "ممكنه پروانه برگرده و این بار با هم دوست می‌شیم".
مدت‌ها كنار پنجره باز اتاقش نشست. پروانه‌های زیادی اومدن اما از پروانه اون شب خبری نشد.
خسته از انتظار، پسرك پیش مرد دانا رفت و ماجرا رو براش تعریف كرد.
مرد دانا بهش گفت: پسر عزیزم عمر پروانه‌ها بیشتر از یك یا دو روز نیست!
پسرك از اون روز دیگه همیشه یادش موند كه برای دوستی و دوست داشتن فرصت كوتاهی داره و نباید از کوچکترین فرصتی دریغ کرد.

[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

فکرشو بکن !!
سال دیگه این موقع....
همه خانواده دور همیم...صداهای جدیدی به خونواده اضافه شده...
مجردا به عشقشون رسیدن..
متاهلا هم که منتظر بچه بودن بچه دار شدن...
اون لبخندایی که از خونواده ها ماه ها، شاید سال ها دور شده بود بازم به لباشون نشسته..
بعد همینجور که صدا قهقهه میاد به آرزو هایی که امسال کردیم فک کنیمو با خودمونبگیم : دیدی همچی درست شد؟؟
دیدی الکی انقد حرص خوردی؟
.
.
و در آخر همه اونایی که تو این سالها به هر دری زدن بسته بود
خدا در رحمتو براشون باز کرده..

یه الهی آمیـــــــــــــــــــــــــــــــن بلند بگو....

و باز بدنیا آمدم... بدنیا آمدم...

[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

حرفي كه توي دلت بمونه و هيچوقت نتوني بزنيش حرف نيست؛ درده

[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
پیامبر (ص) :
در انسان پاره گوشتى است كه اگر آن سالم و درست باشد،
دیگر اعضاى بدنش هم با آن سالم می شوند و هرگاه آن بیمار شود،
دیگر اعضاى بدنش بیمار و فاسد میگردند.
آن پاره گوشت، قلب است.
[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

قطاري سمت خدا ميرفت ، همه مردم سوار شدند ،
وقتي به بهشت رسيد همه پياده شدند يادشان رفت مقصد خدا بود نه بهشت

 

[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

تا این گل رو بت ندم دوسم داری مگه نه؟؟؟؟؟؟

از آدمها بت نسازید ...
 این خیانت است ...
هم به خودتان ... هم به خودشان
خدایی می شوند که خدایی کردن نمی دانند....
و شما در آخر می شوید سر تا پای کافر خدای خود ساخته ...
[ شنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]



خداوندا دستانم خالی و دلم غرق در آرزوست
یا با قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن

[ پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن
امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش



ادامه مطلب
[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که ،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت.
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
...
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم

[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

زن کشاورزي بيمار شد، کشاورز به سراغ يک راهب بودايي رفت و از او خواست براي همسرش دعا کند .
راهب دست به دعا بر داشت و از خدا خواست همه بيماران را شفا بخشد.
ناگهان کشاورز دعاي او را قطع کرد و گفت :
" صبر کنيد ! از شما خواستم براي همسرم دعا کنيد و شما داريد براي همه بيماران دعا مي کنيد ! "
راهب گفت : " من دارم براي همسرت دعا مي کنم ..."
کشاورز گفت : اما براي همه دعا کرديد
با اين دعا ، ممکن است حال همسايه ام که مريض است ، خوب بشود و من اصلا از او خوشم نمي ايد.

راهب گفت : تو چيزي از درمان نمي داني ، وقتي براي همه دعا مي کنم دعاهاي خودم را با دعاهاي هزاران نفر ديگري که همين الان براي بيماران خود دعا مي کنند ، متحد مي کنم ، وقتي اين دعاها با هم متحد شوند ، چنان نيرويي مي يابند که تا درگاه خدا مي رسند و سود آن نصيب همگان مي شود .
دعا هاي جدا جدا و منفرد ، نيروي چنداني ندارد و به جايي نمي رسد !

[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

پادشاه مصر "فرعون" ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.

[ پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]

اجـــــــــــــــــــــــــــــــــــازه میشود من بروم کمی غصه بخورم؟؟؟؟

اجـــــازه ..میشود بروم توی حیاط خلوت همیشگی کمی اشک قلقله کنم؟؟؟

اجــــــــــــــــــــــــــــــازه میشود پیرهنم را بدهم آن دیوانه و او دلخوشی هایش را به من بدهد؟

اجازه میشود من طول حیات را بدوم و سری به روزهای آینده بزنم وبرگردم؟

اجـــــــــــــازه ...میشود دفترمشق هایم را امروز خط نزنی من هیچ چیزی ننوشته ام

اجـــــــــــــــــــــــازه میشود مرا تنبیه نکنی من کم آورده ام......

اجازه...مرا رد نکن من قول میدهم همه شکلاتهای تلخم را به تو بدهم....

اجازه ...مداد من تمام شده نتوانستم آخر مشقم نقطه بگذارم

اجازه من پدرمــــ را میخواهم....

اجازه من ولی پـــــــــــــــــــــــدر ندارم ...

اجازه من میترسم از تنبیه های شما

اجازه خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا میشود به جای اینها که گفتم

فقط به من اجازه بدهی یکبار بغلت کنم؟؟؟؟



برچسب‌ها: اجازه, دیوانه, دلخوشی, پدر
[ چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر تک چشم بودن عروسک هایم ...........................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر ندیدن کارتون های دلخواهم ..............................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نداشتن دفتر و مداد و خودکار چهار رنگ ...............................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نداشتن لباسهای نوی عید ...............................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نپوشین کفش های تق تقی قرمز.......................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر دوا گلی زدن بجای لاک ناخن .............................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر شکسته شدن دست گربه مان ..........................................

دیگر گریه نخواهم کرد و خجالت نمی کشم بخاطر قدم چه بلند و چه کوتاه .......................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر رفتن هیچ کس و هیچ چیز  از زندگیم .................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر مردن سگمان در لب رودخانه ...........................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر خالی بودن کیفم از مادیات دنیا .......................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نداشتن پول کرایه اتوبوس ...............................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نداشتن احساس .........................................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر خوردن حقم بدست هر کسی.........................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر کار کردن و سیاه بودن دستهایم و درد کمرو گردن و...............

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر رنجیدنم از دست دوست و آشنا و فامیل ..........................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نداشتن هیچ کس و هیچ چیز دنیا ...................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر یتیمی و یتیم بودن ......................................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر دخترک گل فروش و پسرک فال فروش ...............................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر غم دیگران...................................................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر از دست دادن جسم خاکیم ............................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر تکه تکه شدن قلبم .......................................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر خنجری که از پشت به روحم زده اند و می زنند ..................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر مردن روحم .................................................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نرسیدن به آرزوهای کوچک و بزرگم ..................................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر نمره های دروس و غصه فرق گذاشتن معلم ها...................

دیگر گریه نخواهم کرد بخاطر عشق، احساس، مهربانی، حسرت، غصه، فداکاری و .........

دیگر گریه نخواهم کرد ...خدای مهربان من به بزرگیت قسم دیگر گریه نخواهم کرد............

دیگر گریه نخواهم کرد زیرا تو هم صدای گریه هایم  را دوست نداری...............................

[ چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

تولد خواهرم است... هزاران بار مبارک...

از سیستم خواهرم استفاده کردم و شیطنت کردم... ها..ها..ها

اینم طلای ناب ... تقدیمت

 تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت www.WeblogBartar.com تصاویر زیباسازی وبلاگ و سایت  

 

[ جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
سال جدید شده است... چقدر تغییر کرده ایم؟

سال جدید شده است... چقدر در حق یکدیگر خوبی کرده ایم؟

سال جدید شده است... چقدر برای هم تب کرده ایم؟

سال جدید شده است... چقدر بزرگواری کرده ایم؟

سال جدید شده است... چقدر عزت نفس داشته ایم؟

سال جدید شده است...چقدر عزیزی کرده ایم؟

سال جدید شده است... سال جدید شده است...

[ جمعه دوم فروردین ۱۳۹۲ ] [ ] [ مانا ] [ ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

لینک های ویژه
امکانات وب
image
💡 جمله انگیزشی امروز:

در حال بارگذاری...