|
واژههای ناتمام واژههایی از دل قصهها و شعرها، ناتمام اما ماندگار…
|
قسمت 2. روایت از زندگیِ مرد دیوانه اسمش "فرهاد" بود. زمانی نهچندان دور، در همین شهر، معلم ادبیات بود. کلاسهایش بوی کهنهی دفتر مشق میداد و صدای او آرام بود، طوری که دانشآموزان سکوت میکردند مبادا واژهای از دهانش بیفتد. فرهاد، مردی بود ساده با کفشهای همیشه واکسخورده، کت قهوهای با آرنجهای سائیدهشده و دختری داشت به نام "ریحانه" که خورشید تمام لحظههایش بود. **** ریحانه، دخترک لاغر و باهوش، شبیه خودش نبود؛ شادتر بود، پررنگتر، سرشار از خنده. مادرش مدتها پیش رفته بود، بیآنکه توضیحی بدهد. فقط یادداشتی گذاشته بود با این جمله: " فرهاد، تو برای درد کشیدن ساخته شدی، من نه." و فرهاد هرگز دربارهاش حرف نزد. تمام توجهاش را ریحانه پر کرد. آنسالها، پدر و دختر کنار هم شعر میخواندند، چای مینوشیدند، عصرهای جمعه به پارک شهر میرفتند. ریحانه در شانزدهسالگی برای خودش داستان مینوشت، صدایش را ضبط میکرد و در کانال تلگرامش میگذاشت. صدای دخترانهای که پر از امید بود: " بابا همیشه میگه دلتنگی، شکلی از دوستداشتنه..." ******* اما یک شبِ نحس... همه چیز فرو ریخت. ریحانه، از کلاس زبان که برمیگشت، ناپدید شد. موبایلش خاموش، کیفش کنار جدول افتاده بود. پزشکان گفتند: "ریحانه آسیب روانی شدیدی دیده." او دیگر با هیچکس حرف نزد. فرهاد شبها کنارش مینشست، برایش مثنوی میخواند. اما ریحانه فقط به نقطهای نامعلوم خیره میماند، و گاه قطرهای از گوشهی چشمش میچکید. چند ماه بعد... ریحانه مُرد. بدون حتی یک جملهی آخر. دخترک شاد، داستاننویسِ نوجوان، همانطور بیصدا خاموش شد. ****** فرهاد دیگر سر کلاس برنگشت. کسی از او خبر نداشت. گفته شد او را به آسایشگاه بردهاند. گفته شد رفته تهران. گفته شد زیر پل خوابیده. اما واقعیت سادهتر از همهی اینها بود،: فرهاد ماند، بیخانه، بیدختر، بیصدا. تنها چیزی که از او باقی ماند، صدای بلندش بود. حالا دیگر با خودش حرف میزد. میگفت: "چرا همه چی تغییر کرده؟ چرا زنها کم میشن؟ چرا جوونا معتاد شدن؟ چرا پلیسا کاری نکردن؟" و اینها فریاد نبود. اینها اشک بود. اما آدمها بلد نبودند از میان کلمات شکستهی او، معنای دقیق را بفهمند. همه فقط فحش میشنیدند. کسی داغِ دلش را نمیفهمید. ****** شاید برای همین بود که او هر ظهر میآمد همان خیابان. در همان ساعتی که ریحانه برنمیگشت. فریاد میزد، راه میرفت، گاهی چمباتمه میزد کنار جدول و به موزاییکها زل میزد. یکی از مغازهدارها میگفت: " همیشه رأس ساعت یک پیداش میشه. انگار قراره یه چیزی برگرده..." و فرهاد؟ او فقط میخواست کسی بپرسد: " چی شد که به اینجا رسیدی؟" اما هیچکس نپرسید. فقط تماشا کردند. فقط قضاوت کردند. و آن روز... یکی پیدا شد که نهتنها نپرسید، بلکه زدش... واقعیتی دردناک بر گرفته از نثر خودم ظهر تابستان دیوانه | غم و عاشقی در تابستان
ادامه داستان فردا ... 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/30 تیر 1404 🕊 برچسبها: تابستان دیوانه, دلتنگی, پدر, دیوانگی [ جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ ] [ ] [ مانا ]
[ ]
|
|
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] |